مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

135

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> حسين را خواهند كشت . » آن‌گاه فرمود : « سَيُصيبُ الّذينَ ظَلَموا رِجْزاً في الدُّنيا بِسُيوفِ بعضِ مَنْ يُسَلِّطهُ اللَّه عَلَيْهِم للإنتقامِ بما كانوا يَفْسُقونَ كما أصابَ بني إسرائيل » . « زود است كه دريابد ستمكاران را عذابي ونكالى در دنيا ، به شمشير پاره از آن مردم كه خداىتعالى أو را برايشان [ مسلّط و ] نيروى انتقام كارهاى ايشان را داده ، به سبب فسقى كه مىنمودند . چنان كه بني إسرائيل را نيز آن عذاب وبليت در سپرد . » عرض كردند : « اين مرد كدام كس باشد ؟ » قال : « غُلامٌ مِنْ ثَقيفٍ يُقالُ له الُمخْتارُ بنُ أبي عُبَيْدٍ » . فرمود : « پسرى است از قبيله ثقيف كه أو را مختار بن أبي عبيد خوانند . » وعلي بن الحسين عليه السلام فرمود كه بعد از اين كلام ، پس از زماني مختار بن أبي عبيد متولد شد . بالجملة اين خبر به حجاج بن يوسف پيوست وكلام علي بن الحسين عليه السلام را بشنيد وگفت : « اما رسول خداى صلى الله عليه وآله اين كلام را نفرموده [ است ] وهمانا شك دارم كه علي بن أبي طالب از رسول خدا روايت كرده باشد . اما علي بن الحسين همانا كودكى مغرور است كه أباطيل را مىگويد وتابعان أو فريفته مىشوند . آن‌گاه گفت : « مختار را به هر كجا هست ، طلب كنيد وبه من بياوريد . » پس أو را بگرفتند ونزد حجاج بياوردند . حجاج گفت : « أو را بر نطع بياوريد وگردنش را بزنيد . » پس مختار را بر نطع جاى دادند ، همى غلامان برفتند ، بيامدند وشمشير نياوردند . حجاج برآشفت وگفت : « اين تانّى وتراخى از چيست ؟ » گفتند : « مفتاح خزانه ناپديد است . » اين وقت مختار لب برگشود وبا حجاج گفت : « هرگز تو مرا نمىكشى وهرگز رسول خداى صلى الله عليه وآله دروغ نفرموده [ است ] . اگر مرا بكشى ، ديگر باره‌ام خداى تعالى زنده فرمايد تا سىصد وهشتاد وسه هزار تن از شما به قتل رسانم . » حجاج از اين كلمات چون گرگ‌درنده برآشفت وبا يكى از دربانان گفت : « سيف خود را به سيّاف 1 بازده تا مختار را به دمار رساند . » سيّاف تيغ را بگرفت وحجاج بر خشم ، ستيز ، عجلت وشتاب همى بر افزود . چون سيّاف آهنگ قتل مختار را نمود ، ناگاه بلغزيد ، بيفتاد ، تيغش بر شكمش بنشست ، برهم دريد وبمرد . سيّافى ديگر بيامد ودست برآورد تا مختار را سر بر گيرد ، كژدمى چنانش بگزيد كه سرد بيفتاد . تفتيش كردند ، كژدمى ديدند وبكشتند . مختار به حجاج گفت : « تو مرا به قتل نتوانى آورد اى حجاج ! مگر از داستان نزار بن معد بن عدنان به خاطر نمىآورى كه چون شاپور ذو الأكتاف جماعت اعراب را از تيغ در مىسپرد وبنيان وجود ايشان را از بيخ وبن مىانداخت . نزار كه از كثرت روزگار شيخى نزار وسال بردهء روزگار بود ، با فرزندانش بفرمود تا أو را در زنبيلى در معبر شاپور بگذاشتند .